کتاب سیاه

عشق شیمیایی

لطفا نوشته های من رو به خودتون نگیرید...

حتی شما دوست عزیز!!!!!!!!!

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط نیاز نظرات () |

بی صبرانه منتظرم تا زمان میان سالیم فرا برسد

شاید عشق پیری چیز دیگری باشد...

 

نوشته شده در شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ توسط نیاز نظرات () |

اینروزا انقدر میرم کلوب که دیگه اصلا وقت نمی کنم بیام اینجا ناراحت

دیشب به ابن نتیجه رسیدم که به هیچ وجه نباید بهت امیدوار بشم! یه دقیقه می خندی و مهربونی و یه دقیقه مثل همیشه بی خیال و بی معرفت!

منم زیادی خودمو کوچیک می کنم... دیگه هر چی بهت رو دادم بسته...

چیه تعجب کردی؟ باورت نمی شه نیاز به این زودی تغییر کنه و از این حرفا بزنه نه؟ اما مجبوری باور کنی. مجبوری چون من می گم...

گفتی که تو اخلاقت اینجوری و شاید تغییر نکنه.

خوب منم همینو می گم. کی گفته که به خاطرت خودمو تغییر می دم؟ ها؟؟؟

خلاصه این که دیگه میل خودته. اگه نیاز به نیاز داری باید همینجوری که هستم دوستم داشته باشی چون

من همینم که هستم!

      

پی نوشت : به او اندیشیدن سکوت من است!

عزیزترین,

طولانی ترین

و طوفانی ترین سکوت....

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط نیاز نظرات () |

دورتر نرو!

تا سکوت شب قدم نزن

من کنار تو نشسته ام

لابه لای فکرهای نیمه کاره ات

فوت می کنم

توی گوشی خیال تو

به خیال من محل بده

بگو : الو!

 

 

 

 

شعر از : حدیث لزرغلامی

نوشته شده در جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ توسط نیاز نظرات () |

نمی خوام به کسی فکر کنم

خوشحالم که خودمم و خودم...

بی خیال همه از خود راضی

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط نیاز نظرات () |

 

خیلی کیف می کنم وقتی چند وقت یه بار خدا یه فرصت هایی برام پیش میاره که خوب اطرافیانم رو بشناسم

طرف صمیمی ترین دوستته , ولی سر یه چیز کوچیک (انقدر کوچیک که حتی نمی شه گفت چقدر!!!!!!!!!!!) خودشو نشون میده...

الی قبلا برام گفته بود از یه همچین آدمایی.... حرفاشو قبول داشتم اما الان دیگه کاملا مطمئن شدم

وای دیگه خسته شدم! ناراحت

هر روز دارم به یه نحوی از یه نفر ضربه می خورم.

همه جواب خوبیتو با بدی میدن. چرا؟

 

رد پایت را که می گیرم از تو دورتر می شوم... شاید کفشهایت را برعکس پوشیده ای!

 

 

 

 پی نوشت : عنوان پست چند عدد فحش می باشد که به دلایلی! به اختصار نوشته شد  برعکسش میشه : نمک مری!!

 

نوشته شده در شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ توسط نیاز نظرات () |

بعد از یک غیبت طولانی خیلی کیف می ده بیای ببینی همه چیز! تغییر کرده.

این درس و امتحانای مسخره اصلا اجازه نمی ده اینورا بیام! منم که

درسخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون!!!

 

این روزا منم تغییر کردم. کارام , رفتارام , حرفام, فکر کردنم...

شاید چون اطرافیانم تغییر کردن؟!

نمی دونم قراره چی بشه...؟

ما قرار است قیمتی زندگی کنیم, نه به هر قیمتی زندگی کنیم.

آره اینو باید یادم باشه...

نوشته شده در شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط نیاز نظرات () |

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است ,

مثل تنها مردن!

 

 

پی نوشت:

شعری بود از دکتر علی شریعتی و وصف حالی بس به جا, از اینجانب! کاش همیشه قدر همه چیز رو بدونیم...

نوشته شده در شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط نیاز نظرات () |

(حالم از کلمه ی MY LOVE به هم می خوره)

این تیتر نوشته ی لعنتی منه...

آره حالم به هم می خوره وقتی می بینم همه دارن بهم دروغ می گن

از این که سعی می کنن منو بپیچونن و خیال کنن من خرم

اما نیستم

اینو دیروز که مچتو گرفتم فهمیدی...

دوست داشتم یه آینه جلوت بود و رنگ صورتتو می دیدی... هه هه

الان که فکر می کنم , میبینم که دیروز چه قدر الکی به خاطر تو که فکر می کردم راست میگی ناراحت شدم

و چه حیف که به خاطر تو 2 ساعت از وقت عزیزم رو از دست دادم!

من لجباز تر و مغرور تر از اونم که فکرشو می کنی

پس بچرخ تا بچرخیم...

 

 

پ.ن : دیروز دوستم ایست قلبی کرده! اما خدارو شکر الان سر حال سرحاله. خیلی خوشحالم. آرزو می کنم همیشه سلامت باشه...

پی نوشت : همه ی پنجشنبه ها لعنتی نیستن!

نوشته شده در جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ توسط نیاز نظرات () |

تا حالا شده برای گرم شدن خودت بری جلو نور آفتاب و با نگاهت از خورشید خواهش کنی گرمت کنه؟

من اینکارو کردم

آخه , جایی رو نداشتم که برم!

نوشته شده در چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط نیاز نظرات () |

بی خواب شدم و نمی دونم چیکار کنم

این روزا حالم خیلی گرفتست

همه چی دست به دست هم دادن و روزا رو بدتر کردن. دوست ندارم همش از زندگی بنالم اما واقعا کم میارم...

وقتی دوست سه سالم صفاتی که رسما هیچ ربطی به من نداشت بهم نسبت داد دیگه نمی دونستم از ناراحتی چیکار کنم؟!

شاید واقعا مشکل از منه... آره حتما مشکل از منه که نصفه شب با وجود این که شدیدا نیاز به خواب دارم اومدم و  دارم می نویسم...

الی برای مهسا نوشته بود وقتی ناراحتی حتما بیا و بنویس (اینو چند دقیقه پیش خوندم)

شاید من زودتر از الی یه وقتی یه جایی به این نتیجه رسیده بودم که آپ کردن بر هر درد بی درمان دواست!‌ ولی الان یادم نمیاد و الان به خاطر همین نتیجه گیری روی صندلی نشستم

دیگه حتی گربه سیاه توی خیابون که هر روز یه مسیری رو باهام طی می کرد دوسم نداره!

همه چی باهام لج کرده... از تیر چراف برق با صداهای ناهنجارش تا مهتابی بالای سرم تو کلاس که همش بی دلیل خاموش روشن میشه و اعصابم رو خورد میکنه...

دلم می خواد بمیرم وقتی عزیزترین دوستام بعد از بازم ٣ سال دوستی فقط یه حرف انتقاد آمیز منو یادشون مونده و کلا فراموش کردن که : بابا! من کارای خوبم کردم , حرفای خوبم زدم , معرفتم داشتم که هیچکدوم از شما نداشتین.

همه چی بده... همه چی. نمی دونم کی درست میشه!

 

 

 

پی نوشت : فوت مادر بزرگ معلمم(سالی) و دوستم (دیبا) هم , از اخبار ناراحت کننده ی این چند روز بود که واقعا و از صمیم قلب بهشون تسلیت می گم و امیدوارم غم آخرشون باشه

یه پی نوشت دیگه : قدر مامان بزرگام رو بیشتر می دونم...

باز هم پی نوشت : آروم شدم.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط نیاز نظرات () |

شبی دیگر هم سپری شد

صدای کلاغ ها بلندتر می شود

هر دو روی بالش یکدیگر گرم شده...

دیشب را هم نخوابیده ام

حتی فکر خواب هم دیگر دیر است!

نسیم نرم و نابهنگام پاییزی می وزد

و با خود خبری تلخ از دور دست ها می آورد:

او زنده است و نفس می کشد!

اما غمی در دل ندارد...

 

 

 

پی نوشت : دیشب قبل از خواب یاد روزای گذشته افتادم و کلی گریه کردم! برای آدمایی که رفتن , اونایی که هنوز هستن , و اونایی که از دستشون دادم و حالا تو حسرت اینم که فقط یه بار دیگه باهاشون باشم و همه چیز رو جبران کنم اما حیف که نمی شه...

به خاطر همین دیر خوابیدنم صبح خواب موندم و بهانه ی خوبی پیدا کردم که بیدار بمونم و مدرسه نرم و فکر کنم...

من پس از مدت ها فرصتی یافته ام که به تنهایی خود فکر کنم...

ناراحت نیستم آخه دیشب یه نفر بهم گفت : برای زندگیت و راضی نبودن ازش گریه نکن...

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط نیاز نظرات () |


Design By : Night Skin