کتاب سیاه

عشق شیمیایی

شاید دیگه اینجا ننویسم! شاید هم بنویسم! به هر حال اگه خواستی به اینجا سر بزن!

دلم برای اینجا و خاطراتی که توش داشتم تنگ میشه...

http://chemicalme.blogfa.com

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط نیاز نظرات () |

امروز به دلایل مختلف از گندترین روزهای منه! حس بدی دارم. احساس میکنم کم کم دارم به پایان یه رابطه نزدیک میشم. شاید هر نفر سومی بعد از دیدن این رابطه من رو مقصر بدونه. اما من خیلی حرفا دارم. حرفایی که حتی اینجا که مال خودِ خودمِ هم نمیتونم بزنم. من شاید به خیلی حرفا و رفتارا گیر بدم اما طرف مقابل من دست کمی ازم نداره. من اینروزا خیلی حرفا رو می شنوم. حرفایی که تو عصبانیت زده میشه و شاید به این خاطر بشه گفت واقعیت ندارن اما من میگم:  این حرفا دیگه زده شده. راست یا دروغ!

حرفای خودمم رو هم میگم. آدمی نیستم که رو حرفم بمونم (اینو بهم گفتن!) اما کاش یادشون میومد که خودشون چه جوری زیر حرفشون زدن و ناراحتم کردن. نمیدونم چرا, همیشه خیلی حرفا تو دلم هست اما وقتی که باید به زبون بیارمشون لال میشم. دوست ندارم جواب بدم. واسه تک تک حرفای همه جواب دارم اما وقتی صحبت میکنیم دیگه نمیتونم جواب بدم.آره, اینم ضعف منِ. ضعفی که فقط یه دلیل داره! دوست داشتن

اصلا بزار هر کسی هرجوری میخواد فکر کنه. بزار فکر کنن که من بچه ام. شخصیت ندارم! بزار فکر کنن من بدم. همه چی تقصیر منه. همه اُوکِین و من فقط مشکل دارم. فقط منم که باید تغییر کنم.

خسته ام. از همه چی

فکر نمیکنم دیگه طاقت شنیدن این حرفارو داشته باشم. من دارم همه رو اذیت میکنم. دیگه بسه. میخوام تمومش کنم. به هر صورتی...  

این بود خاطرات جمعه ی گندی من!

پی نوشت: شاید قطع این رابطه! با وجود علاقم!

پی نوشت: رو جمله ی بالا خیلی فکر کردم. شاید سخت ترین فکر کردنِ عمرم... 

پی نوشت: خدایا! میدونی ازت چی میخوام...

نوشته شده در جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط نیاز نظرات () |

 
تو لااقل کمی به خودت بیا

من که به تو نمی آیم!

 

 

(محل عکسی که نشد درج بشود!!!!!)

 

 

پی نوشت: این متن کاملا بی مخاطبِ. اما گاها شده که فکر کنم واقعا به هیچکسی نمیام و البته گاها شده که ازم خواستن به خودم بیام!

پی نوشت: این به خودم اومدنُ اون رفیقی که بهم گفت واقعا خوب اومد! حالا که به خودم اومدم... بقیشو نمیگم چون هنوز مطمئن نیستم کاملا به خودم اومده باشم!!

پی نوشت: هرچه تلاش کردیم نتوانستیم تصویری درج کنیم! نمیدانیم چرا؟ بی حوصلگی هم روش! دیگه رسما نش. باشه بعد...

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ توسط نیاز نظرات () |

دیروز اصلا حس خوبی نداشتم! اما امروز دارم. در کل اول مهر مسخره ای بود....

یاد روزای گذشته و آدمایی که تو زندگیم رفتن و اومدن افتادم. اصلا از همون لحظه ای که بیدار شدم و کلاغ سیاهه قار قار کرد فهمیدم روزِ گندی ِ! نمیدونم قضیه اش چیه هااااا اما اول مهر هر سال میرم و یه دوری تو خاطرات گذشته میزنم! نا خودگاه. اصلا یه دگرگونی عجیب و غریبی رو تو خودم می بینم! یه سری حسای گنده تر از ذهنم! دیروز از اونروزایی بود که یه دل سیر گریه کردم... خیلی خوب بودا (اما الان دارم از سردرد میمیرم) امیدی به خوشحال بودن یا سرحال بودن تو روزای آینده ندارم! شاید فقط شنبه ها زنگ اول که تاریخ داریم شاد باشم اونام فقط تا یه زمان کم! به لطف پسرعمه هه الان دارم یکی از اهنگای مورد علاقم رو گوش میدم . موزیک فیلم ٢٠۴۶

خلاصه اینایی که الان نوشتم چرت و پرتی بیش نبود. فکر کنم هرکی بخونه این رو میفهمه...

میرسیم به قسمت شیرین ی پی نوشت!

 

پی نوشت: کسی چه میداند؟  شاید این جهان هم جهنم سیاره ی دیگر باشد!!

پی نوشت: یه عاشق باید به عشق معتقد باشه. عشق چیزی فراتر از گفتن ِ  عاشقتمه!

پی نوشت: بی صبرانه منتظر تک مخاطب وبلاگمم تا بیاد و بخونش. میدونم که به زودی میرسه...

پی نوشت: تو کلوب یه جمله ای نوشتم همه اومدن ازم سوال کردم که یعنی چی! جوابی نداشتم اما اینجا هم مینویسم:

این منم! لطفا ازم نترسید. من لولوخورخوره نیستم فقط سیگاریم! همین

 

نوشته شده در جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط نیاز نظرات () |

رفتم شمال و بعد هم اراک و برگشتم...

بد نبود, عروسی ِ پسر عمه هه بود. کلا همه درگیر عروسی بودن اما یه موضوع دیگه هم بود! مشکل عموهه و زن عموهه... کل فامیل در تلاش بودن مشکل رو حل کنن,خصوصا مامانم! عموم بدجوری از رفتاراش پشیمون بود. این کاملا مشخص بود.

روز بعد عروسی تو یه ورقه کوچیک همینجوری یاد یه متنی افتادم و نوشتمش:

بعضی وقت ها حرف ها را فقط دست ها به هم می گویند. فقط دست ها!

عمو خیلی اتفاقی خوندش و پشت صفحه نوشت : اما من دستم حرفم رو میزنه! و پایینش هم اضافه کرد:  پی نوشت: از دست هام متنفرم!

در کل اعصابِ خوردم خوردتر شد! فکر  کردم چرا آدم باید انقدر کنترلشو از دست بده و عصبانی بشه که بخاطرش از دست خودش متنفر شه!؟

پی نوشت: مسافرت دلنشینی نبود

پی نوشت: اصلا به نظر من ازدواج اشتباهه! خصوصا وقتی بلافاصله بچه دار میشن! اینجوری زندگی اونم به کند میکشن

پی نوشت: ناراحتم که باید برم مدرسه! اصلا حس درسو ندارم

پی نوشت: کسی سیم 4 اضافه داره!! پول ندارم سیم بگیرم برای سازم !

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ توسط نیاز نظرات () |

امروز من فهمیدم که دخترها هم به اندازه ی پسرها عرق می کنند! !

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط نیاز نظرات () |
بعد 6 ماه و خورده ای (ما میگیریم 7 ماه به خاطر عدد مقدس و دوست داشتنی 7) برگشتم!
شاید دقیقا وقتی که باید میبودم و مینوشتم , نشد بیام. نشد بیام و از اتفاقات و افراد جدیدی که تو زندگیمن بنویسم!
اما حالا اومدم و میخوام از حسای جدیدی که اینروزا دارم بنویسم
اصلا این اومدن با اومدن های قبلی فرق میکنه! ایندفعه نوشته ها فرق میکنه
من همون نیازم, فقط با یه کم تغییر. تغییرات خوب و البته دوست داشتنی (برای خودم)
 
این 7ماه! خیلی چیزارو تغییر داده... 

 
نوشته شده در جمعه ۱٩ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ توسط نیاز نظرات () |

همیشه در عجب بودم که چرا

در جاده عشق پا به پایم

نمی امدی حتی وقتی که آهسته و پیوسته می رفتم

امروز فهمیدم

ریگی که در کفشت بود تو را می آزرد ...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط نیاز نظرات () |

وَقَدْ مَکَرَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ فَلِلّهِ الْمَکْرُ جَمِیعًا یَعْلَمُ مَا تَکْسِبُ کُلُّ نَفْسٍ وَسَیَعْلَمُ الْکُفَّارُ لِمَنْ عُقْبَى الدَّارِ

و به یقین کسانى که پیش از آنان بودند نیرنگ کردند ولى همه تدبیرها نزد خداست آنچه را که هر کسى به دست مى‏آورد مى‏داند و به زودى کافران بدانند که فرجام آن سراى از کیست

سوره ی رعد آیه ۴٢

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط نیاز نظرات () |

می خوام بلند داد بزنم که:

من عاشق پل هوایـــــــــــــــــی ام

پل هوایی عشق منــــــــــــــــــــــــــه!

خدا جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون!

ممنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون به خاطر

بهتـــــــــــــــــــــــــــــــــریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

روز زندگیم!

 

می

 

 

 

عشق نوشت : به خدا من دیوونه نیستم! اینا فقط به خاطر عشق! عشـــــــــــــــــــق!

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط نیاز نظرات () |

بی صبرانه منتظرم تا زمان پیریم فرا برسد

شاید عشق پیری

چیز دیگری باشد

 

 

***

 

از اونا نوشت! : این پست رو دفعه ی هفتم که می نویسم. نمی دونم چرا اما ۶ بار قبل بنا به دلایل مختلف موفق نشدم بفرستم برای وبلاگ!!!!!!!!!!

این دفعه دیگه امیدوارم موفق بشم...

 

 

بعدا نوشت : این دفعه هم که شد , عکس نمی تونم بزارم!!!!!!!

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط نیاز نظرات () |

لطفا نوشته های من رو به خودتون نگیرید...

حتی شما دوست عزیز!!!!!!!!!

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط نیاز نظرات () |

پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ